مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

472

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه خلاصى تو در آن باشد . معروف گفت : اى خاتون ، من راستى با تو بگويم . هرآنچه خواهى بكن . ملكه گفت : راستى ، سفينهء نجات است . مبادا اينكه دروغ گوئى . كه دروغ موجب رسوائى است ، چنانچه شاعر گفته : هرآن كس را كه گفتارش دروغست * ز روى عقل رايش بىفروغست پس معروف گفت : اى خاتون ، بدان كه من بازرگان نيستم و در شهر خود ، مردى بودم پاره‌دوز . زنى داشتم فاطمه عره نام كه مرا با او در ميان چنان و چنين رفته . پس حكايت خويش از آغاز تا انجام با ملكه بازگفت . ملكه بخنديد و گفت : تو در صفت نصابى و كذابى ، مهارت تمام دارى . معروف گفت : اى خاتون ، راز من بپوش كه خداى تعالى رازپوشان را دوست ميدارد . ملكه گفت : بدان كه بر پدر من دام نهاده ، او را فريب دادى تا اينكه او از طمع ، مرا به تو تزويج كرد . پس مال او را تلف كردى . وزير پدرم دعوى ترا منكر بود و بارها در نزد پدر من بدگوئى تو كرده كه او نصاب و كذاب است . و لكن پدرم سخن او نمىپذيرفت . چون ديرزمانى رفت كه از بار و متاع تو خبرى نرسيد ، كار بر پدرم دشوار شد و بدين‌سبب دلتنگ گشته ، با من گفت : شوهر خود را بياور . بتحقيق من ترا باقرار آوردم . پرده از كار تو برداشته شد . پس از اين پدرم بر تو مضرت خواهد رسانيد و وزير نيز در ضرر تو همىكوشد . زيرا كه پيش از اين او مرا خواستگارى كرد و من راضى نشدم كه او شوهر من باشد . و لكن اكنون تو شوهر منى . من هرگز زيان ترا نخواهم و بمضرت تو راضى نشوم . اگر من اين خبر با پدر بگويم ، بر او آشكار شود كه تو شياد و دروغگو هستى . كه بسخنان دروغ ، دام بدختران پادشاهان نهاده و مال ايشان را تلف كرده . آنگاه از جرم تو نگذرد و بر تو نبخشايد و ناچار ترا بكشد . آنگاه در ميان مردم شايع شود كه من مردى نصاب و كذاب را شوهر خود گرفته‌ام و اين مرا سبب رسوائى خواهد بود . و وقتى كه پدر من ترا بكشد ، بايد مرا به ديگرى تزويج كند و من هرگز اين را قبول نخواهم كرد ، اگرچه بميرم . الحال برخيز و جامهء مملوكان